گفتم که ... دختره اندازه منه ازدواج کرده... آیاتو میگم...

هزار بار به مامان گفتم راضی نیستم پشت سرم حرف بزنی:/

من نمیفهمم این مامانا سوژه ای جز بچشون ندارن؟؟؟؟

من عمرا ازدواج کنم

اشپزی بلد باشم کارای خونه بلد باشم من عمرن ازدواج کنم:/ و اینکه ازدواج نمیکنم به خاطر اینا هم نی.

به سامی که داشتم حرف میزدم ... همون قدیمیااااااااااا! میگه مغزتو شست و شو دادن:/ 

برو بابا!!! شما مردا یکم عادم باشید... فقط یکم یکم! ببین یکم! 

نه اصن چرا من باید کل زندگیمو وفق یک مرد کنم؟

به خاطرش بشینم تو خونه؟ کاری که ازش به شدت بدم میاد؟ چار دیواری!

چرا باید از چیزایی که دوست دارم به خاطر یک مرد ول کنم؟؟؟

میشه بگید چرا؟؟؟؟؟ ککه اون پیشرفت کنه؟؟؟؟ 

من پیشرفتو تو ازدواج نمیبینم بر عکس همه ی اطرافیانم. شاید برای مرد باشه! عاره یکی تو خونت باشه کاراتو بکنه... از قدیم گفتن پشت هر مرد موفقی یک زنه! خخخخ 

اینقدر دلم میخواد میخواد بزنم رگباری همه مردا رو بکشم!!!! و همه ی زنا:/ زنایی که همچین مردای اینده رو تربیت میکنند.

زنه عشق درس خوندنه اما درس نخونده مرده درس بخونه خب الان که مرده درسشو تموم کرده چرا درستو نمیخونی؟ میگه نمیزاره! 

یا که اون یکی امضا هم کرده بود!! که میزاره زنه بره درس بخونه سه روز نگذشته زده زیر حرفش گفته تحمل ندارم زنم بره و خونه نباشه!

زنه بردته دیگه نه؟؟؟؟؟ حق و حقوقی هم نداره نههههه؟ هر جوری تو ی مرد میخوای زندگی کنه دیگه ها؟؟؟؟ همه ی حرفای قبل از ازدواجم نصفش الکیه... مردا میزنن زیرش! خب دختره ی بدبخت بعد ازدواح هم که نمیخواد خودشو بدبخت کنه ...! قطعا سکوت میکنه... میدونی چی حرصمو در میاره؟؟ این که  حتی مامان باباشم طرفداریشو نکردن گفتن بیخیال درس خخوندن شو!!! ولی اگه من بودم طلاق میگرفتم!! اول کاری زده زیر حرفش بعدا میخواد چیکار کنه؟

واقعا مردای کمی دیدم مردایی که بهشون میگم رویایی از بس نیستند! فقط یک مشت نر تو خیابونا میبینم با یک مشت مونث که واسه این  جلب توجهنرای وحشی و چشم چرونی مونثای دیگه هر کاری میکنن! اخه این وضعه لباسه خدایی؟ تو برو خارج ببین این جوری تو جاهای عادی میپوشن؟ سر کار تو دانشگاه واقعا همچین چیزی میپوشن؟؟؟؟؟ 

از ازدواج کردن بدم میاد... هیچ مردی هم حق نداره پیدا شه که نظرمو تغییر بده باهاش ازدواج کنم:/// 

اصن این همه دختر!!! من نمیفهمم چرا میان خاستگاری من:/

اخه یک دختر خل و چل کجاش ...؟؟

کاری ندارم که همشون ینی خیلیاشون بخ خاطر خونوادم مییان ... ولی اون معلمم که اومد ... دیگه واقعا مسخرس!

حالا خوبه جلوش ساختمونه گذاشته بودم رو سرما!! یکم دیگه تو اون دو وجب بالا پایین میپریدم و شیطنت میکردم اومده بود پایین که مامانم رسید:/ واقعا نمیفهمم از چی من خوشش اومدع:/


منبع این نوشته : منبع
ازدواج ,کاری ,میخواد ,مردا ,خاطر ,کرده

احساس تنها بودن می‌کنید؟


بیش از اندازه تلویزیون تماشا می‌کنید.

آیا تمام قسمت‌های همه سریال‌ها را دنبال می‌کنید؟ ممکن است احساس تنهایی نکنید، اما پژوهشی که دردانشگاه تگزاس انجام شده دریافته، آنهایی که بیشتر تنها و افسرده‌اند، بیشتر مایلند زیاد تلویزیون تماشا کنند. ما قرار نیست یکی از تفریحات ساده زندگی را ازشما بگیریم، فقط مطمئن شوید با تعداد کافی از افراد وقت می‌گذرانید. نوچ! علاقه ای دیگه به تیوی ندارم هیچی نداره... همشم رقیه گرفته


می‌دانید که دریک موقعیت اجتماعی چگونه باید رفتار کنید، اما دراین مورد به مشکل برمی‌خورید.

مگان ال.نولز، استاد Franklin & Marshall College بعداز یک‌سری مطالعات دریافته‌است که افراد تنها نسبت به افرادی که تنها نیستند، درواقع فهم و درک بهتری از مهارت‌های اجتماعی دارند، اما زمانی‌که قرار است این مهارت‌ها را در شرایط دنیای واقعی بکار ببرند، تحت فشار قرار می‌گیرند. ااااااااخ! قشنگ دست گذاشت دو...


بنابراین اگر مکالمه در موقعیت‌های اجتماعی برای‌تان دشوار است، به خودتان یادآوری کنید که احتمالا خیلی بهتر از آن‌چه که فکرش را بکنید می‌توانید عمل کنید. اوخی عاره اصن حرف زدن خیلی سخت شده:/


تنها بودن،انتخاب تنهایی نیست؛ خودِ تنهایی است.

احساس تنهایی خیلی با کمی وقت پیدا کردن برای ” خود ” فرق دارد. صرف وقت در تنهایی که با انتخاب خود فرد باشد، فواید زیادی هم برای سلامتی دارد.


ادامه دارد...

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
تنهایی ,خیلی ,اجتماعی ,احساس تنهایی ,تلویزیون تماشا

هیچ چیز بد تر از این نیست گریت بگیره ولی مجبور باشی بی صدا گریه کنی

بعد این همه مدت باز عادت نکردم بی صدا

انگار اینجوری خالی نمیشه عادم :/ باز یک تکه ی عظیمی تو دلش میمونه که بدتر اذیتش میکنه که چرا نتونسته بندازتش بیرون و فردا رو دوباره از اول هوب و عالی شروع کنه


منبع این نوشته : منبع

میخوام حرف بزنم....  

معنی حرف زدنو میفهمی؟! 

یعنی این فکو تکون بودم

واج ها رو کنار هم بزارم و... 

ولی هیچ کس نی... 

هیچ کی.... 

اخ خسته شدم از چرتو پرت های روزانه.  

از نوشتن خاطرات 

میخوام حرف بزنم...

سخن بگویم

نه تایپ کنم 

نع مداد به دست کنار هر کلمه یک عالمه خط خطی که از خود کلمه بیشتر معنی داره.  .

میخوام این فکو تکون بدم. 

هر چی تو این گلو گیر کرده رو....

ولی هر چی زیرو رو میکنم هیچی نمیبینم به کسی بگم 

آخ که چقدر بده که با کسایی که راحت بودی دیگه راحت نباشی. 


خب لنتی...  حداقل یک زنگی بزن...  حتما باید اون بهت یچی بگه که زنگم بزنی؟!  


منبع این نوشته : منبع

نمایشگاه کتاب

این پنجشنبه میخواد منو دق بدع عایا؟؟؟؟؟ امسال مث هر سال نی هر سال با ذوق و شوق!!!! از این که نمایشگاه باز میشد خبر داشتم و سه بار سه بار میرفتم! بعد امسال اصلا یادم نبود... برس دیگه من دلم واسه بهشت کتاب تنگ شده

همش هم حرف نمایشگاهه فردا میبرن ولی زنگ ریاضی میره نمیتونستم برم تازه با مدرسه عادم نمیتونه لای کتابای کیف کنه! همش باید اونجا باشه که اونا میگن نمیشه تو بهشت کتاب گم شی! بعد مامانت هم که نی یهو زنگت بزنه بگه کجا شدی اووووووووووووف وااااای پارسال با بابا بار سوم که رفتم دست رقیه رو گرفتم از بابا جدا شدم بعد یکی رو دیدم گفتم خدایا! این حیلی اشناس از اونجایی که دلم نمیخواد ضایع شم رقیه بدبختو فرستادم جلو... گفتم برو بپرس مال خندوانه اید بعد مرده گفت عاره واااااااااای وقتی فهمیدم مال خندوانه است فهمیدم کیه! همونی که فقط صداش بود و قیافش معلوم نبود. واااااااااااااای اصن همین که اونا رو دیدم یک کیفی بهم داد.

بعد رقیه ی اسکل دفه قبلش که بدون من رفتن با بابا گفت مصاحبه گرا بودند گفت میخوای مصاحبه کنی گفت نه:/

اووووووووووووووف بابا کجایی:( اگه تو الان بودی هر در روزو رفته بودیم:( ولی نیستی:(((((( نیستی!!!!!!!!!! اون ور به قول خودت تو عراق عظیم معلوم نیست..... اگه تو الان بودی اینقدر الان این روزا برام رویایی بود.

با این که از کتاب زیاد خوشت نمیاد ولی هر دفه هم با تمام مهربونی هر دفه یکی از مارو میبری و هر چقدر دلمون خواست میزاری کتاب بخریم تا از کت و کول بیفتیم خودمون بگیم بسه:( چرا الان نباید باشد من حد...  چرا نباید الان باشی و من با مامان برم؟؟؟؟ چرا الان نباید باشی تا من جای....

 بیخیال

یا هستی اینقدر گیر میده به زمین و زمان عادم دعا میکنه که بری... یا نیستی که عادم نمیدون بگه بمون یا برگرد!

لاله و لادن اصن ذوق ندارن! واقعا چجوری بین این همه کتاب بهشون خوش نمیگذره؟؟؟؟؟ لاله که میگه اینقدر خسته شدم لادن هم که کتاب خونه میگه میدم دیگران برام بخرن:/ یکی هم نداریم....

ایییییییییییش واقعا چجوری لای این همه کتاب باشی و دیونه نشی و تو حال خودت باشی و بگی خسته شدم؟ اصن چجوری میتونی خستگی رو حس کنی؟ من تا نرسم خونه تا کتابا رو با اشتیاق تو کتابخونه نچینم نمیفهمم که از صب تا حالا راه رفتم... خستم. اصن خستگیشم قشنگه... یک خواب ناز! یک خواب خوب خسته ای زود خوابت میبره بدون فکرو خیال!

اصن خود کتابا دیونه کنندس من اگه میتونستم 50 درصدشونو قطعا میخریدم . اوووووووووف واقعا سخت ترین کگار دنیاس انتخاب بین این همه کتاب...

همش فک میکنم فردا پنجشنبس و مدرسه نداریم:/ برای همین تا الان بیدارم... اوف ینی فردا باید برم مدرسه؟؟


منبع این نوشته : منبع
کتاب ,الان ,باشی ,واقعا ,چجوری ,خسته ,واقعا چجوری ,الان نباید ,الان بودی ,بهشت کتاب

نمیدونم فک و فامیل اون اونجا زیاد بودند... یا من همه رو شبیه اون میدیدم! راه میرفتم هی یکی شبیه اون میومد و من میترسیدم:/

خدا لعنتش کنه...

همه ی عادمای اینجوری ررو لعنت کنه....

هنوز اون خنده ی مزخرفش و اون چشاش اون روز تو اوتوبوس تو ذهنمه...


منبع این نوشته : منبع

18 اردیب

دیشب ساعت 2 بیدار بودم... بعضی چیز ها نمیزاره عادم بخوابه. عروسکمو بقل کرده بودم. نمیخواستم مث دیشب گریم دراد. اوف دیشب رفتم حموم شب بد بود... خب گذشت...

تا ساعت 5 نمیدونم کی طلوع میکنه! 5 6! مث همیشه مامانم بیدار شد من بیدار شدم نماز خوندم... نتونستم بخوابم ریاضی باز کردم حجم کار کردم دیگه مخم سوووووووووت کشید:) گرفتم خوابیدم. اوف. همش مونده بودم روزه بگیرم یا نع     بگیرم یا نع بگیرم یان ع اخر گرفتم هوومو.

بعد بزور بلند شدم رفتم مدرسه... از اون راه میانبر رفتم لعنتی افتاب سمت خونه اون بود با ترس و لرز رفتم اون ور! مطمئن بودم هیچی نمیشه چون این روزا اون ور شلوغه باغبونا اومدن دارن گل و گیاه میکارن... یاد لیسانسه ها افتادم دقیقا یک وانت یک مرد و یک زن بود زنه هی اینجوری اونجوری مییگفت!!! واااااای وانته خیلی خوب بود.

بعد نه دیروز که پشت اتوب دویدم نه امروز که گفتم امروز زود بمیرم چند دقه زیر افتاب وایساده بودم بعد اولی اومد میدونستم دومی زودتر میرسه ها!!! خب ولی اولی کولر روشن کرده بود سوار اون شدم. نهایتش باید با صفری کلنجار برم که بععععله! با صفری کلنجار رفتم نزاشت برم تو ولی اخر صف واینسادیم. خیلی نامردیه مطالعات امتجان گرفت خیلی سخت بود:/ مثلا خونده بودم! نه یک روز ها! از وسطای فروردین همش دارم این درسا(13 تا 24) میخونم نمیفهمم چرا این دفه محمد علی و مظفر الدین رو قاطی نکردم ولی یک چیز دیگه رو قاطی کردم. خداایا خودت کمکم کن اینا حداقل تا بعد امتحان تو ذهنم بمونه 

بعد زنگ دوم ریاضی خ رفت پا تخته اینقدر فیس فیس کرد خوابم گرفت بعد داشت تخته رو با ارامش پاک میکردم گفتم توروخدا زودتر خوابم گرفت:/ اه اینقدر بدم میااد از عادما شل وول و ماست و اروم:/ اووووووووووف اینقدر اروم حل میکرد به خانم گفتم اول من برم؟ ینی اول کلاس بعد گفت کی میاد من دستمو بردم بالا! بعد زود حل کردم... داشتم پاک میکردم لاله گفت اروم تر روزه ای تشنت میشه:/  بعد صفری گفت روزت باطل نشه! خوب شد گفت حواسم نبود داشتم گچ میخوردم رسما! اووووووف. خخخ خیلی کیف داد پا تخته عوره من عاشق پا تخته رفتنم پارسال معللمون مارو نمیبرد پا تخته... یک ضد حالی خوردم اوف یکم دارم خودم میشم. خخخخخخ 

خیلی خوب بود . خیلی خوب بود. بعد من هر دفه پاک میکردم بچه ها میخندند:/ چون خیلی تند پاک میکردم مهشید گفت انگار رباتع بعد حالا داشتم لباسمو میتکوندم تند تند تکوندم که صفری گفت چه فرزه!( فرز که نبودم نه یوز پلنگ ایرانی میشدم نه روح که اینجا اونجا و همه جام) وای هیچ وقت یادم نمیره... کل مدرسه دنبالم بودن بعد لادنو فرستاده بودن دنبالم من خبر نداشتم رفته بودم پشت در کلاس نشسته بودم یهو لادن از پله ها اومد بالا گفت همه دارن دنبالت میگردن همین جا باش من گفتم به کسی نگو بعد رفت تو ینی دقیقا رو به روم بود دیدم گفت *** من زود دویدم رفتم... بعد بچه ها میگن لادن یک کپ کرده بود نمیدونست چی بگه از من ترسیده بود گفت این جنه واقعا)

 راستی اون روز بچه ها داشتن در مورد من حرف میزدند بهم گفتن موذی بعد لالع تایید کرد عاررره موذیییییی! فقط من از موذیگری های این با خبرم:/ موذی ینی چی؟؟؟؟ خوبع یا بد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب داشتم میگفتم.کلا از عادما فیس فیسو و ماست خیلی بدم میاد...من کلا همه چیم تنده... حرف زدنم... راه رفتم... انجام کار ها... همه چی و این اخلاقم هم مث بقیه ی اخلاقام به بابام رفته یله یله من در نهایت افسردگی تو جمع دقت کنید تو جمع! مخصوصا با کسایی که راحت نیستم مثلا اگه سرعتم 100 باشه میشه 80... ولی حرف زدنم ساکت میشم.چون وقتی حرف میزنم همه چی لو میره:/ نمیدونم چراع. دلم هم نمیخواد شل و ول جلوه داده شم برای همین کم پیدا میشم...  مرسی مدرسه:) که مجبورم وقتی میام کمی سعی کنم خودم باشم. 

اخیرا دارم خیلی سعی میکنم مث قبل حرف بزنم. همه چیم تقریبا درست شد ولی حرف زدن... ولی نمیتونم . هنوز حرف زدن برام سخته... انگار تلفظ کلمات تو دهنم.... خسته شدم از بس بهم خندید. خسته شدم از بس تپق زدم... ولی باز حرف میزنم:) مهم نی یک ماه مونده همتون میرید! همه ی تمسخراتتونم تموم میشه! فقط این وسط حرف زدن من درست میشه... دیگه با لکنت حرف نمیزنم... تپق نمیزنم... اروم حرف نمیزنم... همون کوثر میشم! همونی که تند حرف میزد درست حرف میزد وقتی حرف میزد دیگران میگفتند چقدر قشنگ حرف میزنی! عاره اینقدر حرف میزنم و تمرین میکنم تا دیگه اینا نباشه... بخندید مهم نی (یادم باشه دیگه با لاله حرف نزنم. اه همش ازم میپرسه بعد خانما منو میبینن دیگه جواب هیچی رو نمیدم هیچییییی خب نپرس!!!!! میدونی...).امروز سه تا سوتی دادم!!!!! سه تا؟ خب چون  امروز چیز زیادی نگفتم چون امروز زنگ اول نمازو مشق ریاضی زنگ دوم هم با لاله هماهنگ نکردم بریم پشت بوم وقتی کفشمو دید تو نماز خونه گفت چرا نرفتی پشت بوم؟ فقط امیدوارم اونجا منتظر من نبوده باشه... اخه کل دیروز با لاله همش بالا بودم...

زنگ بعد باز این عقااابو نیورد عاقا من خفش کنم؟ حتی نخوند:((((  اوف هیچ وقت یادم نمیره وقتی عقابه رو نوشته برای زیزی گفتم بهم گفت ادیب وای یک خر ذوق شدم وسط خیابون تابستون میرم باز..... شاید... شایدم نه... از کوثری که اونجاست خوشم نمیاد... 

اوهوم بعد یک چیزایی ها فعلی اومد گفت اینقدر داستانو نفرستادی نفرستادی که کانالت رفت ته!  من هنوز ذهنم درگیره!

هفته ی پیش هم لاله اومد بهم گفت بگو بقی ه اش چی میشه گفتم نمیشه باید بخونی

ولی وقتی فعلی اینو گفت خیلی خوشحال شدم!!! واااااااااای همه خوندن داستانمو.

یک سوال مزخرف که همیشه میپرسن خودت نوشتی؟ خودت کشیدی؟ نه دادم عمم که حوصلش سر نره بعد به اسم من دارم میزارم:/ 

وااای خدا چقدر معرکه صفری گفت وقتی خوندم لفت دادم من تحمل داستانای ترسناکو ندارم هر چی باشه خیلی خوب نوشته بودی 

اوف ببین چقدر خوب نوشتن که ترسیده بود!

اوووووووووووه وخدا خیلی حس خوبیه... این که اینقدر داستانت قشنگ باشه با این که دو ماه گذشته باشه هنوز هی یکی بیاد بگه چرا بقیه شو نمیفرستی میخوام بفهم چی شد اون کی بود 

وااااااااااااااااای 

عاره این چیزا خیلی خوبه این که نقدت هم برنده شه با این که دوسال کذشته ها ولی خب فکر کردن به اینا خوشحالم میکنه و حالمو خوب میکنه.

بعد رفته بودم دور گیر بخرم دوتا دختر و 4 تا پسر داشتند دعوا میکردند در اصل اون دختره با پسره! بعد دختر دومی هی به پسره میگفت برو!!سره دستشو اورده بود بالا میخواست دختتره رو بزنه:/ بعد یه بچه ی فسقلی اومد از خیابون داشت رد میشد یهو جیغ زد فلانی فلانی بدو بدو رفت دیدم داره بهش میگه دعوا دعوا دستشو میکشید بیا ببین:/ بعد هر دو بدو بدو رفتن... (شفا دعوا دیدن هم دارع؟)

بعد هیجی دیگه باز کارامو نکردم نشستم مینویسم.

اخیرا دلم نمیخواد بنویسم.... میخوام حرف بزنم.... با یکی حرف بزنم.... اوهوم دقیقا خودش دلم میخواد زنگش بزنم از همه جای دنیا براش تعریف کنم از چرت و پرت ترین چیز دنیا و اونم برام تعریف کنه و قه قه بخندیم.... ولی هر وقت یاد سوتیم میفتام دلم میخواد اببببببب شم! شاید یادش رفته... یا معلوم نی چقدر تو دلش خندیده! شاید بهش بگم یادش باشه! والی کاش یک سوتی بود... همینه که نمیزاره زنگش بزنم یا برم ببینمش...خدایااااااااااااااا اخه چرا اون لحظه اینقدر احمق بازی در اوردم چرااااااااا! چرا اول به زهرا نگفتم؟؟؟؟؟ چراااااااااااا!!!!!!!! چرا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

حس نفرتی که نسبت به نوشتن داشتم باز داره بر میگرده

راستی خانم منعم گفت نوشتن کار سختیه و سلول مغز رو خیلی درگیر میکنه برای همین نویسنده و شاعرا یا زود میمیرن یا زود پیر میشن...


کاش زنگم میزدی:( ولی میدونم که نمیزنی.... هووووووووف. *** حتی دلم نمیخواد یک سلامم بهش بدم دیگه. نمیدونم چیزای دستی که براش دررست کردمو بهش بدم یا نه؟ ولی ارم خندوانه ای که برام درست کرد هنوزم بهترین چیزی بود که میتونست یکی بهم بده... حیف خراب شد:(

کلا بهترین هدیه ها همش به خندوانه ربط داره!

دلم میخواد همشونو نابود کنم.

جامدادیم.

***

این ارمه

این ریسه هه

نقاشیه

ترامه

و...

 هر جا نگاه میکنم خندوااااااااااااااانه است:) خدایا بابام همین جوری عراق بمونه عاره میخوام دو روزم شده خندوانه ببینم:( اوف یک ماه شد که رفت!


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,اینقدر ,باشه ,گفتم ,صفری ,لاله ,برای همین ,رفته بودم ,یادم نمیره ,خوابم گرفت ,صفری کلنجار

تکه های دلچسب این چند روز

پریروز یک جا وایسادیم برای نماز بعد یک جا بود نرده گذاشته بودن باید میرفتی بالا بعد میپریدی پایین میفتادی توی این این بادیا هر پرش 2500 وای رفتم اینقدر کییییییییییییییییییییییییف داد اینقدر کیف داد اینقدر کیف داد! که نگو!

دیروز تا 3 مد بودیم بعدش رفتم خونه زری بدبخت سرش اینقدر غر زدم از مدرسه!!!! همین جور ور ور داشتم سرش غر میزدم و به معلمه فش میدادم اخر که حرفام تموم شد گفت اینقدر حرص نخور:/ من که دانشجویم از این مشکلات دارم اخه چرا میزارن معلم احمق کار کنه ! چرااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!

بعد امروز لاله یک گل خوشمش مشمل بهم داد اینقدر نانازع وااااااااای خداع! هر سه زنگ هم بالا موندم. بعد امتحان شفاهی ترما بود بع اینقدر اسون بود! فک کن من که هیچی از زبان سر در نمیارم 5 شدم! اینقدر اسون بود مثلا میگفت شما میتونی ایمیل بزنی:/ باید جواب بلند میدادی یا برای عید ماهی خریدی؟ همش یس ای کن بود یا ای دو یا  ای ام:/ 



منبع این نوشته : منبع
اینقدر ,اینقدر اسون

من عاشث این پسرم!!!!
وااااااااااااااااای بالاخره قالب های مورد علاقم کم کم دارن خودشونو نشون میدن 

اون از قبلیه که اول عکشو دیدم

اینم از این که عکسش مدت ها پروم بود!

انگار عکس یک کتاب به اسم 

Fergus Comes to Earth

نمیدونم!

Image result for fergus comes to earth [book]

کاش یکی بود سر در میاورد من انگلیسی بلد نیستم:( فقط با ترفند قدیمی همیشه به این رسیدم. الان تو این سایتا هیچی نمیفهمم چی نوشته


منبع این نوشته : منبع

تو فیلمه همش چپو رست مرده کمبربندشو در میارع زنرو میزنه...

کلا از 99.99 درصدمردا متنفرم خیلییییییییییییییییییییییییییی خیلییییییییییییییییییییییییی 

از زنای بی عرضه از مردا هم بیشتر بدم میاد.

اه اه اه مردا واقعا... 

با عرض پوزش به مردایی که میخونن:/

کلا من روی کره خاکی بخشی کوچکی از زنان خوشم میاد و همه ی  بچه ها رو دوست دارم:) بچه ها یک نانازن. نوجونیشونم نانازن هنو  اما از یک جا به بعد اونا هم   عین عادم بزرگا میشن.

کلا کم شده من بگم از فلانی خوشم میاد و طرف مذکر هم باشه! 


نمیدونم چرا اخیرا همشم بحث ازدواج میفته:/ حالا بعضیاش شوخیه بعضیاش جدی! جوابای منم که معلومه عمرا ازدواج کنم! و از مردا متنفرم... متنفررررررررررررم. مامانم یک دفه گفت پیدا میشه. برو! نمیخوام پیدا شه! همون قدر که از مردا متنفرم و میترسم ازشون از ازدواج هم متنفرم و میترسم! از نظر من واقعا این دخترا **! کلا که ازدواج میکنن اما تو این سن واقعا دیگه احمقن! 

بره بمیره اون کسی که شاید بهش بگم بله!!!!هیییییییییچ وقت دور و بر خونمون پیدات نشه ازت بدم میاد:/

 اینو دارم مینویسم که اگه 5 سال دیگه 10 سال دیگه یکی پیدا شد یادم بمونه چه نظری داشتم!!

نه فقط فکر کن من ازدواج کنم!!! 

درگیر یا هر چیزی که فکر کردید هم خودتونید:/



منبع این نوشته : منبع
ازدواج ,متنفرم ,میاد ,مردا ,پیدا ,واقعا ,مردا متنفرم ,خوشم میاد

11 اردیب

دیر پاشدم کلاس ریاضی بود باز من یادم رفت ینی خواب موندم که یادم رفت! بعد رفتم اشپز خونه با مامانم ظرف شستم (چرا این رو نوشتم الان؟) خب بعد یک لیوان شکست ها به این علت نوشتم! بعد رفتم عوض کنم بعد گفتم اه! فردا اخرین روزه! مامان پرسید اخرین روز چی؟ گفت اخرین روز هفته ای که میریم مدرسه! گفت اها! فردا تعطیله وااااااای ینی بال در اوردم! وای هی میگفتم وای ینی نیاز نی ویترای درست کنم وای ینی نیاز نی فرشینه درست کنم یک پنج دقیقه یک بار یک وای میگفتم. خخخ بعد معلوم نبود باز چه چیزی میخواست برام بفرسته! گفت تو باز دلیت کردی منم گفتم عاره ایییییییش! همش ** برام میفرستع اه

باز پشت اتوبوس دویدم:/ زنگ اول بی حوصله رو میز خودمو ولو کردع بودم لاله گفت از صدیقه جه خبر؟ پاشدم گفتم مدتیه باهاش نحرفیدم. گفت چرا؟گفت ها اسم صدیقه میاد گل از گلت میشکفه(همچین چیزی گفت) خخخ(منظورش این بود خوشحال میشی سرحال میشی) گفت من همه چیزو میگم ولی تو هیچی بهم نمیگی:( نمیتونم! نمیتونم حرف بزنم.با هیچ کس  براش توضیح مختصری دادم که مثلا دلیت کردم...(کاش میشد به خودشم میگفتم شاید اون موقع از دستم ناراحت نمیبود.) بعد کمی مسخره بازی در اورد 

علوم بعد بخش مهره داران لاله میگفت تو اینی(گوزن) من گفتم من یوزپلنگم!(عکس کناریش) (بچه ها چون خیلی تند میدوئم میگن بهم یوزپلنگ:/) زد صفحه قبل گفت اصن تو اینی! بعد من سنجاب دیدم گفتم واااااای چه نوزه اصن من اینم!  رو به خانم گفت کوثر داره میمیره! خانم فکر کرد یک چیزیمه مریضم. گفت چشه؟ گفت میگه برام سنجاب بخر:/عاشق سنجاب شده منم رو مو کردم اونور ایییش! دستم تکیه گاه بود روی میز هی دستمو میکشد روم میشد سمتش میگفت علی از اینا دارع تو خونشون دوبارع رو مو کردم اونور دوبارع دستمو کشید گفت خونه مامان بزرگم از اینا دارن! وای هی دستمو میکشد:/ هی دوباره چند  میگفت اخر نتونستم جلوی خندمو بگیرم زدم زیر خنده شروع کردم باهاش حرف زدن. بعد رسیدیم به بخش سنجاب گفتم وای نگا چه نازع! گفت چقد میگی بعد خانم شروع کرد به توضیح دادن سنجاب علاقه داره چیز میزارو زیر خاک قایم کنه بعد یادش میره که اینا تبدیل میشن به درخت و کمک به جنگله! این دفه لاله گفت چه نازع! گفتم چقدر میگی! خندیدگفت فکر نمیکردم اینقدر باحال باشع بعد برگه های ریاضی رو دادن من شدم 9! لاله شد 1.75 اون مسئله دیروزو که بحث بود بچه ها یادشون نبودو به یلدا نشون دادم. بعد رفتم نمازمو خوندم این دفه که قضاع نشه! بعد زنگ دوم ریاضی درس داد من هیچی نفهمیدم اهههههه! از امروز برنامه ریزی کردم این درسایی که بلد نیستمو بخونم و این نقاشی رو تموم کنم . بعد m توی دستشویی گیر کرده بود یک خنده بازاری شده بود. منو لالع رفتیم فلافل خریدیم واس خودمون پرسه زدیم. بعد زنگ منعم بود خواستم به خانم بگم قضیه عقاب رو بچه ها گفتند نگو! بعد خانم یک داستان خوند گفت برگه درارید! به لاله گفتم نگا! اگه میگفتم الان نمیگفت. بعد گفتم گفت تو خونه جا گذاشتم ولی صحیح کردم یاد اوری کنید. خب اینم انشا. بعد با لادن برگشتم از راه خونه زهرا. بعد یک حسی بهم میگفت اتوبوس الان میاد بدوع! ندوییدم گفتم نهایتش وای میسم جلوش یا له میشم یا سوارم میکنه خب :/ ولی ندوییدم سوارم نشدم معطل شدم سر ایستگاه:/ نشد:/ چون تا دیدم اتوبوس اومدع تا از گل و گیاهاو درختا بگذرم اوتوبس رفت! میدونو دور زد رفت! رفت!!!  اه هر دفه میگم دفه بعدی به این حسام گوش میدم دفه بعدی هم گوش نمیدم! 

خب دیگه دیر رفتم خونع خوب شد مامانم خونه نبود غیر از این باید جواب میدادم باید کجا میبودم! منم که نمیگم هوم بعد زنگ زدم گفتم میرم توت بچینم بعد با رقیه رفتیم توت چینی 700 گرم توت چیدیدم:/ 300 گرم بیشتر میچیدیم میشد یک کیلو:( هوم. 

بعد هم الان باید برم نقاشی کنم ببینم دورگیر چشه لیوانمو درست کنم بعد هم کتاب زنگ زدم تمدید کردم! هیچ کدومو کامل نخوندم تازه از حوری هم 3 کتاب قرض گرفتم چقدر کتابه باید بخونم چقدر درس! چقدر کار! اههه دقیقا بعد امتحانات عضویتم تموم میشه! باید تا 24 شهریور منتظر بمونم تا روز تولدم برم ثبت نام کنم! البتع اگه شانس بیارم مث پارسال جمعه نیفته و تعطیل! هووووووم.من این همه روز بی کتاب! میمیرم! خخخ از نمایشگاه هم که امسال کتاب زیاد نمیتونم بخرم چون بن دانش اموزی ندادن حالا درستع کم بود! پارسال بن *** گرفتم! گور باباش! بدبخت باباش باباشو دوس دارم گور خودش!


منبع این نوشته : منبع
گفتم ,سنجاب ,خانم ,لاله ,خونه ,میگفت ,دستمو میکشد ,کردم اونور

بابام

آه یک چیزایی که یادم رفت!

دیروز تلفنی با بابام حرف زدم بعد مدت ها بهش گفتم برگرد! گفت ینی راحت نیستی؟ گفتم چراع راحتم! اما برگرد ولی بزار راحت باشم:/ خندید ینی چی ینی اگه بهم گیر نده روزشش شب نمیشه شبش روز نمیشه

بعد هفته پیش مامانم داشت با بابام حرف میزد مامانم گفت سه هفتس شده که رفتی! بابام گفت دو هفته! مامانم گفت اینقدر بهت خوشگذشته که فکر میکنی دو هفته است. بعد قط کردند بعد یک خورده بابام زنگ زد گفت ببین این جوری اونجوری دو هفتس! بعد مامانم گفت اینقدر اینجا سخت میگذره که برام سه هفتس! بعد ابجیم گفت برای من که همون دو هفته بود :/ منم گفتم نامردی میکنم یک هفته برام گذشتع 

رفته بودم پیش عمو گفت بابات هنو برنگشته گفتم نه! گفت یک ماه شده کارش تموم نشد؟ خب ینی یک ماه شد باید برگرده؟ بابام هر دفه که بره رکورد نزنه بر نمیگرده

بابام:( بیاع دیگه:( 

به مامان میگم بریم بیرون فلان جا فلان جا و... رقیه پرید گفت اگه بابا بیاد میریم! 

بیااااااااااااااااااااااااااااع

نه نیا:/


منبع این نوشته : منبع
بابام ,هفته ,گفتم ,هفتس

خب الان حوصله دارم دیروزو بنویسم.

یک گل درست کرده بودم روی غذام با گوجه بعد گفتند باید غذامونو ببریم بالا! منم گفتم بالا امن نی یک ظرف یک بار مصرف برداشتم یک خوردشو ریختم و با گله! بعد الان داشتم میگفتم خاک تو سرت کاش بیشتر میریختی! بعد میخواستم برم پیش خانم طالبی نبودش نمیدونم چروع. برای همین موندیم تو کلاس. فکر کنم نزدیک 4 5 بار من هی رفتم بیرون  از کلاس. 6 7 باری هم این 4 طبقه مدرسه رو هی بالا پایین کردم! بعد خانم نشان امتحان گرفت صفری هم لج کرده بود هیچی نمیرسوند:( منم که بلد نیستم! هیچی دیگه صفر گرفتم. اه هیچوقت نمیبخشم یکی مشیری و نشانو! که به خاطر بی عرضگی و نفهمیشون ما باید اینجا تباه شیم! بعد امتحان گریم گرفت. وای یک خالی شدم.عادت کردم بی صدا گریه کنم اگه لاله جار نمیزد هیچ کس نمیفهمید:/ بعد هی صفری میگگفت الان قهر کردی و فلان و... بعد لادن گفت چرا گریه میکنی گفتم هیچی سعی کردم خودمو جمع کنم بعد از اون ور مهشید گفت چرا به کوثر تقلب نرسونید و...  ای لاله خفت کنم:/ ولی کاش میتونستم مث تو کلاس همون جوری گریه کنم. کمی خالی شم. یا کاش مجبور نبودم اشکامو جمع کنم و همین جوری زار زار به گریه کردنم ادامه میدادم.بعد گفتاری امتحان رسید اولین سوال این بود دوستت پرحرفه من گفتم بله! خانم گفت عاره لاله خیلی پرحرفه الانم داره حرف میزنه!  بعد گفت با چی میای مدرسه گفتم با اتوبوس! گفت چرا! من موندم چی بگم! به فارسی گفت که باید بگی ارزون و تنده! خب من به این علت سوار اتوبوس نمیشم من چون رام دوره سوار اتوبوس میشم! چون مامانم میگه حق ندارم پیاده برم سوار اتوبوس میشم هر چی باشه من کل این راهوو پیاده میرفتم! خخخ بعد بحث نمون دولتی شد من ثبت نام نکردم اههههههههههه اهههههههههه اههههههههههه اهههههههههههههه اه بعد یک سوال داشتم بهجتی یادش نبود! رفتم از لادن پرسیدم اونم یادش نبود! بد هی من داشتم توضیح میدادم میگفتم دوستم میگه اینجوری اینجوریه برای همین اینجوری دوستم اینجوری گفته دوستم اونجوری! گفت این دوستت کیه ؟ گفتم صدیقه! گفت جوری دوستم دوستم میگی انگار من نمیشناسمش بعد هیچی گفت چرا گریه میکردی گفتم زبان! بعد گفتم من دینی هم گند زدم ولی ناراحت نشدم چون کم کاری خودم بود! ولی زبان حقم نیس واقعا! و... بعد زنگ خورد با لادن و یلدا نشستم ولی دلم با بچه ها بود اخر از پشت بلند گو صدام کردند رفتیم بالا گفتند باید غذامونو توضیح بدیم ولی فقط دور زدیم! خخخ بعد برگشتییم لادن بالا بود هنو منم رفتم پیش بچه ها نشستم بعد لادن و.. اومدن خوش گذشت بعد برنامه بودبعد من نشسته بودم لاله از اون ور یهو گفت چته ناراحت میزنی! من نمیدونم چرا هر وقت اینجوری تنها میشینم یکی پیدا میشه:/ منم خنده الکی زدم بعد رفتم پیشش مجبورش کردم  بریم ایستگاه بعد گفتم بریم پیش خانم معصومیان ببینیم تکلیف چیه رید به وضعیت! خب من اگه خودم میخواستم بگم من خودم میگفتم من! خانم معصومیان گفت جایزمو نیمه شعبان میدن ولی ما اصن تو برنامهن نبودیم که جایزمو بدن! اههههه من جایزمو میخوام! اصن جایزمو نمیخوام کارمو بدید اه   زنگ دوم عربی نمره ها رو خوند همه تک ! وای کاش از 15 نمره حساب میکرد گفت نمیشه ولی یک کاریش میکنم وای خدا خودت به خیر کن! یکی عربی! یکی زبان! یکی ریاضی! عربی من همیشه خوب میدادم نمیدونم این دفه چم شده بود! 16.75 هم شد نمره اخه!!!! اه  یک زنگ مزخرف! زنگ بعدم قران! بعد هوا معرکه بود اسمونم ابی. مث دیروز گیر دده بودم بریم بیرون ولی امروز نیومده مامانم گفت میخوای بری بیرون؟ منو فرستاد لباسشو بگیرم:/ بستنی هم خریدیم. بعد فرشینه بافتم.


منبع این نوشته : منبع
گفتم ,دوستم ,لادن ,اتوبوس ,اینجوری ,جایزمو ,سوار اتوبوس ,اتوبوس میشم ,یادش نبود ,برای همین ,باید غذامونو

اها خواب دیدم دارم مرتب میکنم کتابامو چیدم رو هم این رقیه هی میاد اذیت میکنه:/


اخر اومدم بزنمش یک دو دقه از دستش راحت شم (لوسه دیگه یک انگشت بهش بخوره گریه کنان میره پیش مامان) دستم خورد به میله از خواب پریدم://


تو خوابم از دست این دو نفر اسایش نداریم


منبع این نوشته : منبع

نمیدونم چرا اما خیلی ها در نگاه اول فکر میکنند خیلی معصوم و مظلومم:/

از اون بچه های ارومم که بهشون نمیخور هیچ شیطنتی بکنن:/ 

عاره از همونا که میشینن یک گوشه فقط نارنگی میخورن خخخ


به من چه! مگه من گفتم  تو همچین تصوری از من داشته باشی که به من میگی از من توقع نداشتی؟

اینقدر همه جا گفتند که طول کشید تا بفهمم هیچ چیز از هیچ کس بعید نی فکر کنم پرتی!

منم عادمم خو!


منبع این نوشته : منبع